Persian Photo
Truth and not lies is the locomotive of history
By: The Persian

[Recommend this Fotopage] | [Share this Fotopage]
[<<  <  28  29  30  31  32  33  34  35  [36]  37  38  39  40  41  42  >  >>]    [Archive]
Friday, 29-Aug-2003 00:00 Email | Share | | Bookmark
GOOGOOSH

 
Googoosh
 
View all 62 photos...
Googoosh in Iranian


Thursday, 28-Aug-2003 00:00 Email | Share | | Bookmark
Mahmoud Dowlatabadi

Mahmoud Dulatabadi
محمود دولت آبادى
Mahmoud Dulat Abadi
View all 68 photos...
واقعه تاريخی ترکيدن بغض او در کنار من

در ستايش محمود دولتآبادی

شهريور يا مهر 1352 بود. تازه در اولين قدمها برای نوشتن در مجلههای سينمايی بودم که روزی در حضوری سايهوار در دفتر مجله ستاره سينما، در حالی که سعی میکردم با شرم شهرستانی جوانی نوزده ساله و بی دستوپا خودم را از چشم سردبير پنهان کنم، فهميدم قرار است نويسندگان مجله برای تماشای فيلم خاک (مسعود کيميايی) در يک نمايش خصوصی به استوديو ميثاقيه بروند. میشد که اين موهبت نصيب من هم بشود؟ هم دوستدار و کنجکاو آثار کيميايی بودم و هم خوره کتابهای محمود دولتآبادی که خاک براساس يکی از آنها ساخته شده بود. نگران از اين که مبادا سردبير (با اين که چندتا از مطالبم در صفحات خوانندگان چاپ شده بود، گمان میکردم مرا نمیشناسد و شايد هم نمیشناخت) با پرسش و مخالفتی وادارم کند راهم را بکشم و بروم، با هول و هراس خودم را قاطی جمعيت کردم و به پشتوانه حمايت م. صفار و محمد ترابنيا (که بعدها در گوزنها دستيار کيميايی شد) رفتيم به ساختمان کوچه ايرج در خيابان قوام السلطنه. طی چندبار مراجعه به دفتر مجله، چند جملهای با اين دو حرف زده بودم و حالا دلم گرم بود که لااقل آن ها میشناسندم. البته خطری جزئی از بيخ گوشم رد شد ولی به خير گذشت. توی يکی از اتاقها که کيميايی پشت ميز نشسته بود، نويسندگان مجله و عدهای ديگر از دعوتشدگان که بيست سی نفر میشدند، نشسته و ايستاده، گپ میزدند و منتظر نمايش فيلم بودند. با اين که سعی میکردم با نگاه نکردن به چشم ديگران خودم را پنهان کنم، کيميايیِ باهوش از ميان همه حاضران، نمیدانم خطاب به کدام يک از نويسندگان مجله، با اشاره به من و با صدای بلند، جملهای با اين مضمون پرسيد: «آقا کی باشن؟» دلم هُری ريخت پايين و آماده شدم که راه بيفتم بروم، اما صفار به دادم رسيد و جوابش داد: «از همکارهای تازهمان.»
توی دوتا اتاق تودرتو که سالن نمايش فيلم استوديو بود، نشستيم. سعی نکردم پيش آدم خاصی بنشينم. يک طرفم يادم نيست کی نشسته بود و طرف راستم آقايی که تيپ خارجیها را داشت. تماشای فيلم در سکوت پيش میرفت که در صحنه جنون و مرثيهخوانی و به سينهزدن های صالح پس از کشته شدن مسيب، وقتی صالح به تاريکی میرود و با لباس سياه ظاهر میشود، بغض آقای خارجی بغل دست، درست بيخ گوش من، چنان ترکيد و هایهای گريه سر داد که نمايش فيلم قطع شد. گريه ادامه يافت. کيميايی و چند نفر ديگر مشغول آرام کردنش شدند و از اتاق بيرونش بردند تا دوباره فيلم روی پرده افتاد...
فردايش از ترابنيا پرسيدم آن آقای شبيه خارجیها کی بود که گريه کرد؟ گفت محمود دولتآبادی. و من، حيران و حسرتخوار که چرا قيافه نويسنده محبوبم را نمیشناختم، در عينحال از اين که در چند سانتيمتریام آن اتفاق افتاده، در پوستم نمیگنجيدم. ديروز آن قدر خودم را پنهان کرده بودم که جرأت نکرده بودم بپرسم دولتآبادی هم در آن جمع هست يا نه. جزو بيست سی نفری بودم که در کل کره زمين، فيلم خاک مسعود کيميايی را پيش از نمايش عمومی ديده بودند، آن هم در کنار نويسندهاش محمود دولتآبادی؛ و تازه او در کنارم گريه هم کرده بود، با صدای بلند.
ستاره سينما در شماره بعد چند صفحه اش را به اين فيلم اختصاص داد و تعدادی از نويسندگانی که آن روز در همان جايی بودند که من هم بودم، يادداشتهايی در ستايش فيلم نوشتند، اما کسی نظر مرا نپرسيد. نمیدانم چند هفته بعد بود که گويا همزمان با نمايش فيلم، دولتآبادی آن جزوه معروف و تاريخیاش - درباره «خاک» - را منتشر کرد و در آن توضيح داد که چرا با برخی از برداشتهای کيميايی از کتابش و بهخصوص تغيير زميندار محلی به زن خارجی مخالف است. جلوی دانشگاه تهران آن را قاپيدم و توی پيادهرو سر کشيدم (يا بلعيدم) و چشم و گوشم بازتر شد. اشارهای هم کرده بود به همان ترکيدن بغضاش هنگام نمايش فيلم که به هرحال، جدا از بحثهای عقلانی و تحليلی، اعتراف کرده بود فيلم از نظر احساسی و عاطفی بر او تاثير گذاشته است. و من هم همان جايی بودم که آن واقعه تاريخی رخ داده بود و محمود دولتآبادی گريه کرده بود. درست در چند سانتيمتری من. ولی اسمی از من نبرده بود و ننوشته بود که: وقتی بغضم ترکيد جوانی (يا حتی جوانکی) به نام فلانی کنارم نشسته بود که از دوستداران کتاب هايم بود و دلم میخواست سرم را بگذارم روی شانهاش و زار بزنم.
هنوز در دوران خواندن مجله‌های سينمايی و کتاب‌های پليسی ميکی اسپيلين (واقعی و تقلبی) از ماجراهای کاراگاه مايک هامر و کتاب‌های جواد فاضل و ارونقی کرمانی بودم که کشف کتاب‌های ژول ورن و رمان دو جلدی تهران مخوف (مرتضی مشفق کاظمی) دريچه‌های دنيای ديگر را به رويم گشود و هنوز داشتم دنبال کتاب‌های ديگر ژول ورن می‌گشتم که با لايه‌های بيابانی و محمود دولت‌آبادی آشنا شدم. اتفاقی بود. کسی دوروبرم نبود که کتاب بـِهـِم معرفی کند. شايد در تورقی روی پيشخوان کتاب‌فروشی، فضای روستايی آشنايش جلبم کرده بود. در واقع می‌توانم بگويم از طريق قصه‌های دولت‌آبادی سر از دنيای ادبيات جدی و مدرن اجتماعی در آوردم. نثرش و توصيف‌هايش متفاوت با همه چيزهايی بود که قبلأ خوانده بودم و فکر می‌کنم او چنين تاثيری را بر يک نسل از آدم‌های دوستدار ادبيات در سرزمين ما گذاشته است. يکی ديگر از دلايل دوست‌داشتن‌اش اين بود که فهميدم پيوندی با تئاتر و سينما هم دارد؛ نمايشنامه نوشته، تئاتر و فيلم (گاو) بازی کرده. يادم نيست چه کسی در چه زمانی در تخفيف آثار بزرگ دولت‌آبادی گفت (يا نوشت يا از قولش نوشته شد) که آثار دولت‌آبادی بوی کوچه‌های آغشته به پشکل و پـِهـِن می‌دهد. برای من، اتفاقأ اين جنبه از آثار دولت‌آبادی يکی از عوامل جلب شدن به آن‌ها بود. او خراسانی است؛ اهل دولت‌‌آباد سبزوار. سفرها و اقامت‌های متعدد تابستانی من هم در گلمکان مشهد، با چيزهايی آشنايم کرده بود که شباهت بسيار به فضاها و آدم‌ها و روابط و عناصری داشت که در قصه‌های دولت‌آبادی می‌خواندم و به خصوص اصطلاحاتی را که نويسنده در پانويس يا آخر کتاب توضيح داده بود، می‌دانستم. نوع ديالوگ‌نويسی‌اش برايم تازگی داشت و در برخی از آن‌ها، با اين که از نثر کاملأ محاوره‌ای پرهيز می‌کرد، با انتخاب درست کلمات آشنا، و آميزه‌ای از اصطلاحات محلی، کلمات کتابی در کنار محاوره‌ای، به خصوص مهارتی نبوغ‌آميز در يافتن ساختمان مناسب جمله‌ها، به مقصود نهايی‌اش که القای حرف زدن به گويشی محلی بر بستری روستايی بود، می‌رسيد؛ کاری که در مديوم ادبی بسيار دشوارتر از سينما و تئاتر است.
به قول اميروی نادری، ديگر راهم را يافته بودم. گشتم همه کتاب‌های ديگرش را هم يافتم و چندباره خواندم. مزمزه کردم. از اولين خواننده‌های کتاب‌های بعدی‌اش بودم و چه‌قدر حسرت می‌خوردم که کتاب باشبيرو را پيدا نمی‌کنم. سال 1352 منتشر و گويا توقيف شده بود. خلاصه ناياب بود. تا اين که سال 1356، در جريان مصاحبه‌ای با منوچهر احمدی بازيگر، آن را در کتابخانه‌اش ديدم و اشتياقم را نشان دادم و عجيب آن که گويا از آن کتاب دو نسخه داشت (يا خوانده بود و می‌توانست از آن دل بکـَند)؛ سخاوتمندانه آن را به من هديه کرد و مشکل چندساله ام حل شد. با عطش حاصل از خواندن کتاب‌های او به چشمه‌های ديگری رسيدم؛ کتاب‌های ديگر و نويسنده‌های ديگر. شد چراغ راه. عاشق توصيف‌ها و ديالوگ‌هايش بودم. به خصوص آن‌هايی که علاوه بر اطلاعات و معنا، لحن هم درشان مستتر بود. عاشق تک‌جمله های ساده و در عين‌حال تکان دهنده آخر قصه‌هايش بودم:
«شب روی شانه‌های مرحب بود.»(سفر)
«بابا سبحان پرسيد: چی شد؟»(اوسنه بابا سبحان)
«گفت: من که چوب برمی‌دارم!»(گاواره‌بان)
«قدم‌هايی مثل قدم‌های يک مرد.»(مرد)
«و معصومه مثل کسی که خاب (خواب) می‌ديده است روی قبرستان فرو نشست.»(هجرت سليمان)
«و مرد هنوز خاموش بود.»(ادبار)
«ستاره‌ها فوج‌فوج به آسمان هجوم آورده بودند و راه و بيابان ذولفقار در ظرف شب ته نشين می‌شدند.»(لايه‌های بيابانی)
«شب بر کشاله خون می‌شکست.»(جای خالی سلوچ)
عاشق توصيف او از زلزله خاف در صفحه اول عقيل، عقيل بودم و شهريور 1357 که در طبس زلزله آمد و برای تهيه گزارشی به آن جا رفتم و برگشتم، گزارشم را برای روزنامه با نقل همان توصيف شروع کردم و با همان حال‌وهوا ادامه دادم که همکارانم تحسين کردند. شروع حرکت‌های اعتراضی در مطبوعات، تحت تاثير و در همراهی با انقلاب بود و شخصيت‌های مختلف، از جمله نويسندگان برای ابراز همبستگی به دفتر روزنامه می‌آمدند و يک روز که چند نفر از اهل ادبيات آمده بودند، در اشاره به مطالب خوبی که آن روزها در روزنامه چاپ شده بود، از گزارش من هم اسم بردند. و من احساس غرور کردم و اين را مديون دولت‌آبادی بودم. از توصيف لحظه‌ای در پای گلدسته امامزاده شعيب که سيد - متولی امامزاده - پس از خواندن صيغه با عذرا (که بعد، از طريق نشانه‌هايی مبهم درمی‌يافتيم همان خواهر گم‌شده‌اش است) و گذراندن شبی با او، وقتی به حقيقت پی می‌برد و سر به بيابان می‌گذارد، بر خود لرزيدم. با خودم فکر می‌کردم اين در روايت سينمايی، چه صحنه محشری می‌شود. عاشق اين بودم که از قصه بند، فيلمی بسازم؛ قصه‌ای که به دليل گذشتن ماجراهايش در يک کارگاه قالی‌بافی، فضای آشنايی برايم داشت، چون روزها و ساعت‌های بسياری را در اين نوع کارگاه‌ها گذرانده بودم، پشت دار قالی نشسته بودم و با قالی‌بافی و رقص پرغبار پرزها در ستون‌های نور تابيده از روزن‌های سقف و نوجوانان تکيده خميده پشت دار و استادکارهای بی‌رحم که دست بزن داشتند آشنا بودم. حتی سال 56 بود گويا که با جهانگير کوثری و شهاب الدين عادل، در خانه جهانگير، بند را دکوپاژ هم کرديم، اما اين هم ماند لای پوشه آرزوهای بی‌سرانجام. دوسه سال بعد، خواندم و شنيدم که غلامحسين طاهری دوست (که مدت‌هاست خبری از او نيست) فيلمی براساس بند برای تلويزيون ساخته که توقيف شد و جزو مواردی‌ست که اسارتش به درازا کشيده است. از آن قصه‌هايی بود که با مفهوم انقلابی‌گری رايج در دهه های 1340 و 50 همخوانی داشت.
عاشق خيلی از قسمت‌های جای خالی سلوچ هستم، به خصوص صفحاتی که عباس از ترس لوک خشمگين خود را به چاه می‌اندازد، و آن جا ناچار به مجاورت با ماری زهری می شود و يک شبه از خوف مار، همه موهايش سفيد می‌شود. يا آن‌جا که مرگان پس از مدتی غيبت سلوچ، در طويله، خواسته و ناخواسته تسليم سالار عبدالله می شود.
يک نکته مهم و عجيب ديگر در زندگی‌ام که به آثار دولت‌آبادی مربوط می‌شود، چيزی‌ست که جز به تقدير نمی‌توان نسبت داشت. پيش از ازدواج با همسرم، يک بار که داشتيم تلفنی صحبت می کرديم، بحث به ادبيات و نويسندگان و کتاب‌های موردعلاقه و جای خالی سلوچ رسيد. گفت به نظرم آخرش ناقص و مبهم است. گفتم که اتفاقأ پايان زيبايی دارد و معلوم می‌شود سلوچ با مرگش، راهِ آب را باز کرده. گفت ولی همچين چيزی در کتاب نيست. هر دو کتاب‌های‌مان را از کتابخانه برداشتيم و من چند سطر آخر را خواندم. صفحه آخر چاپ اول کتاب (1358)، به دليل آن که فرم‌های هشت يا شانزده صفحه‌ای قبلی کامل بوده به شکل تک‌ورقی چاپ شده که فقط در يک رويش هشت سطر آخر کتاب نقش بسته. معلوم شد که اين ورق در نسخه‌ای که او دارد، صحافی نشده. کتاب خودم را که ورق زدم، از حيرت خشکم زد: نسخه من، دو ورق از اين صفحه را داشت. انگار دست سرنوشت، آن صفحه از کتاب او را در نسخه من صحافی کرده بود!
شخص محمود دولت‌آبادی را جز آن جلسه نمايش خاک، فقط چندبار گذرا ديدم و از اين چندبار، فقط يک بار دقايقی بااو هم‌کلام شدم. شنيده بودم محضر شيرينی ندارد و اوقات تلخی می کند. در روزهای خاکستری اوايل دهه 1360، روزی با ژيان قراضه‌ام داشتم از خيابان مطهری به بزرگراه می‌پيچيدم که ديدم سر پيچ ايستاده و منتظر تاکسی است. نگه داشتم و به‌عنوان يک آشنا و دوستدار آثارش سوارش کردم. نشست و راه که افتاديم فرصت را غنيمت شمردم برای هم‌صحبتی. به شيوه کليشه‌های رايج گفتم: «خب، چه خبر آقای دولت‌آبادی؟» با همان سگرمه‌های درهم، به شيوه جمله‌های کوتاه و پرمغز شخصيت‌های آثارش پاسخی گفت و راه صحبت را بست: «بينی وپرسی؟» يعنی که حرفی برای گفتن نيست.
مقاله‌ها و مصاحبه‌هايش را دوست نداشتم. جمله‌های پرتکلف و ظاهرأ عميق و دردمندانه در اظهارنظرهای کوتاهش را دوست نداشتم. حضور پرتکلف‌اش را در مستند شاملو، شاعر بزرگ آزادی (مسلم منصوری) دوست نداشتم. هرچه شاملوی بزرگ می‌کوشيد فضا را تلطيف و خودمانی کند و از طريق سادگی به مفاهيم عميق برسد (البته سعی هم نمی‌کرد؛ اصلأ همين جوری بود)، دولت‌آبادی به عنوان مصاحبه‌کننده، با طرح پرسش‌ها و حرف‌های ظاهرأ عميق و متکلف در باره رنج هنرمند، حرص آدم را درمی‌آورد. عکس‌هايش را در کتاب مريم زندی، با ژست رنج بردن و تفکر کردن، دوست نداشتم. بااين حال، سال‌هاست ديگر باور کرده‌ام هيچ کس کامل نيست. و نويسنده محبوب من هم اين جوری است و کاری‌ش نمی‌شود کرد. همين تکلف را در آثار بيست سال اخير او هم می‌بينم؛ حتی در کليدر که نثر و توصيف‌های افراطی‌اش باعث شده حتی يک جلدش را هم نتوانم بخوانم. از بعدی‌هايش که اصلأ سر در نمی‌آورم.

نقد آثار محمود دولت‌آبادی، خود حکايتی ديگر است. اين نوشته شتابزده، فقط ستايشی‌ست از يکی از بزرگ‌ترين نويسندگان ادبيات معاصر اين سرزمين، و ادای دينی شخصی‌ست به نويسنده‌ای که از آثارش بسيار آموختم راه و رسم نوشتن و نگاه به پيرامون را


ترجمه اثار محمود دولت ابادی ۱- جای خالی سلوج به زبان سوئدی۲-هجرت سيمان به زبان سو ئدی۳-اهوی بخت من گزل به زبان سوئدی ۴-مجموعه داستان لايه های بيابانی به زبان فرانسه نشر گاليمارباباسبحان به زبان المانی سفر به زبان المانی
جای خالی سلوج به زبان المانی مجلدي از کليدر به زبان المانی {به چاپ سوم رسيده }هجرت سليمان به زبان چينی مجموعه داستان به زبان روسی

چهار اثر علاقه فراواني دارم. در وهله نخست بيگانه آلبر كامو، ديگر پيرمرد و درياي همينگوي، سومي گرگ بيابان هرمان هسه و آخرين كه مي تواند اولي هم باشد بوف كور خودمان است


Wednesday, 27-Aug-2003 00:00 Email | Share | | Bookmark
Mohammad Mossadegh

Mohammad Mossadegh
Mohammad Mossadeq
Mohammad Mossadegh
View all 55 photos...
http://www.bbc.co.uk/persian/news/030819_la-cy-mordad.shtml
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/030819_mj-naraqi-28mordad.shtml
http://www.bbc.co.uk/persian/news/030819_la-cy-mordad1.shtml
http://www.siahsepid.com/week/archives/000090.php


Tuesday, 26-Aug-2003 00:00 Email | Share | | Bookmark
Pahlavi Dynasty

Shah- Khomeini
Princess Shahla, daughter of Ahmad Reza Pahlavi
Esfandiar Bozorgmehr & Ashraf
View all 105 photos...


Monday, 25-Aug-2003 00:00 Email | Share | | Bookmark
Mohammad Mokhtari, Mohammad Poyandeh

Mohammad Mokhtari (very left) With friends
Mohammad Mokhtari Killed By the VAVAK
Mohammad Poyandeh Killed By the VAVAK
View all 11 photos...
از راست: محمد مختاري، دکتر صادقي، کاظم سادات اشکوري، اکبر شايسته (پشت)، فريبرز رئيس دانا، محمد معتقدي، رضا براهني، جواد مجابي، محمد نوري، بلو کياشي
Three Iranian activists who were killed by the Ayatollah regime.


[<<  <  28  29  30  31  32  33  34  35  [36]  37  38  39  40  41  42  >  >>]    [Archive]

© Pidgin Technologies Ltd. 2016

ns4008464.ip-198-27-69.net